تبليغاتX
 تراکتاتوس
تراکتاتوس
خیابان یک طرفه
تراکتاتوس

هر وجودی یک استثناست و من
بدان خاطر که فردیت یافته ام یک
مستثنی هستم یک منفرد یک تنها

خانه | آرشيو | ايميل
نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
قسم به سیگار که اعجاز می کند
 

تنها اوست که خود رابه کناری می کشد . زیرا پیوسته در هر کاری دخیل است

پس دیگر چه اهمیتی دارد که این انزوا سر از شناخت دراورد یا نه !

شاید از این رو باشد که جویندگان . انان که حقیقتا روندگانند از نام و نشان خود

 را مبرا میکنند.دست به انکار خود می زنند و سر از حاشیه در می اورند جایی در کنار.

براستی در این هیاهو چه کسی به دنبال چه کسی می دود؟

در این جهان ماضی و مستقبل تنها و تنها اصحاب سری بودند که سر در قفا

 فروکشیدند نه شعری نه شعاری نه مکتوبی . فی الواقع اینانند که ستون های

 افرینشند . اینانند که صفات اکمل در کنه ضمیرشان بی وقفه در جنبش است.

برای درک این کم شماران چه می توانستم بکنم انها خود را از ما دریغ کرده اند

در پس پرده ها نهان مانده اند و البته که خودخواسته خفی گزیده اند.

در این مجال کوتاه من انباشت و سرمایه ی کتابخانه ای و مطالعاتی خود  را به

 کناری نهادم و ذهن حقیر خود را برای درک امر برتر پرتاب کردم . چونان چوبی که

کودکی پرتاب می کند و در انتظار بازآمدنش می ماند. من نیز نشستم و در ان سکوت

سنگین که گویی بر همه ی افرینش سایه افکنده بود منتظر بازگشت ان شدم .

 اینک اینجا ان چه می گویم حاشا که محصول تعقلاتم نیست من هیبت استیصال و

 سرگردانی را برای گشایش درب های بسته به جان خریدم .

نامش فتحه است و گویاترین سند تاریخی از او در نامه های عین القضات امده است .

 میدانیم که فتحه شاگرد طاهر نامی بوده است ولی شک داریم که این طاهر همان

 بابا طاهر عریان است یا نه!

در جایی خواندم که نام اصلی او فتح الدین بوده است ولی گمان میکنم این نام با

 ذات وجودی فتحه سر ناسازگاری دارد .او از سلک فاتحان نیست . او خود خواسته

 و اراده گزیده شکست خورده است. او سواری است که از انبوه همجواران و

هم رزمان خود جداشد . تو گویی که افسار اسب را چرخاند و بسوی ناکجاابادی و

 بی جایی تاخت . انجا که ردپای کاروان سالاری ره رفته در پیش نیست .

در باب اول انجیل یوحنا می خوانیم که (در اغاز کلمه بود و کلمه نزد خدا بود.)

کلمه حد فاصل خدا و انسان است که خداوند بواسطه ی روح القدس در کلمه دخول

 و به هیبت ادمی بر زمین نزول کرد تا مفهوم رنج را تماما در کالبد جسمانی ادراک کند.

فتحه نشانه ای . علامتی چیزی در پس تقدس ان کلام است و مگر در ارایه های ادبی

فتحه اولین علامت نیست که سر در بالای الف دارد . او حامل بی ابرویی خویش 

 برای ثبت ابرومندی کلمه است و مگر کلمه سراسر مکرم نیست؟

فتحه در مقام مهجوری خانه دارد . از ان دسته افراد کم شمار است که پس از

فنای بعد از بقادر کنه الله اختفا گزید و خار مقدس محبوب بر وجودش سکنی گرفت .

 او نماینده ی محنت گزیدگان و درد کشان است.

در شطح معروفی که بوسیله ی شیخ برکت استاد عین القضات روایت شده.

امده است که ابلیس می گوید:( سیه گلیم تر از من در افرینش فتحه بود.) ما

 می دانیم که سالک چون به مقام ابلیس رسد تصدیق او تواند کرد و اینجا گویی

 ابلیس سیه رو در برابر فتحه شرمگین است.

ان چنان که احمد غزالی در سوانح میگوید : (هرچه عز و جباری و استغنا و کبریاست

 صفات معشوق امد و هرچه مذلت و ضعف و نیاز و بیچارگی نصیب عاشق امد.)

فتحه عاشق عزلت گزیده ی حق است که در اذرخشی خانه سوز تن  و جان باخت

و بسویی پرت افتاد.

عین القضات در جایی می گوید :( خود را در فرمان باختن دیگر است و خود را در ارادت

معشوق باختن دیگر . بر فرمان معشوق مطلع بودن دیگر است و به ارادت معشوق

مطلع بودن دیگر.جوانمردا فرمان بیرون است و ارادت درون .گاه گاه فرمان معشوق

 محکی بود که عیار نهاد عاشق از ان خواهد که بداند  اگر فرمان برد ناپخته بود و

 اگر نبرد نشان کمال است .)

فتحه از انان نیست که صدر المتالهین در اسفار اربعه می گوید . او مهجوری را به

خواجگی بر گزیده و اساسا جز شمار اندکی با خلق میانه ای ندارد . بلی او خلق را

طلاق داده است.با انان سخنی نمی گوید . والایی درک امر برتر را به سطح عام

 فرو نمی کشد دستمالی نمیکند.سکوت میکند . مطرود و ناشناخته میشود

و بر هم میزند .فتحه چون صوفیان دیگر نیست حتی گویی از نام نیز هراسان است

 خود را بی نام کرده است.پندی نمی دهد . مجلس وعظی ندارد. در قصد تربیت

 کسی نیست . او جان باخته ی امر ازلی است و همه چیز را فراموش کرده است .

نسب ها و نسبت ها در نگاه او بی فروغ است.

گویی حتی نمی داند در کجا می زید و در کجای این جهان پرتاب شده است .

 او یک اوتار است.

او از راسته ی کسانی است که تلمود یهود درباره ی انان میگوید :

 (هنگانی که جان باخته ای اهی کشد افرینش در هم می شکند .)

 

این را نوشتم و تقدیم تو کردم


[ ]
+
برنوشت داریوش اسدی کیارس در گفتگو با م. ابدال
 

نمی توانستم. دیگر نمی توانستم . حرف به من لطمه می زد. حرف حرصم میداد.

حسودم میکرد . در تمام گفتگو های من و همسرم اتفه با پیرم  م . ابدال پیوسته

این سخن از مارگریت دوراس یقه ام میکرد که می گفت ( نگه داریدم تمنا میکنم)

در دل به همسرم می گفتم نگه دار. اتی خود را نگه دار . تمنا می کنم!

اما او الفی بود که الفت می داد اتفه الفی شد میان ما. الفی بود خودش.

الف نخستین و بزرگترین حروف است و اشاره ی آن به الله است که میان اشیائ

الفت دارد و از اشیائ کناره گرفت . تند حرف می زد . تند شده بود این اخری.

بی پرده سوال می پرسید و پرده ها بود که به دست م. ابدال کناره می گرفت.

گمان میکنم این اخرین گفتگوی سه نفره ی ما باشد .

بعدتر تنها می رفتم . تنها شده بودم . م. ابدال را زنده کرده بودیم و چون معترضان

به گالیله او را پرسش می کردیم !

از  م . ابدال از خودم و همه ی مریدان او به خاطر سوال های آتفه پوزش می طلبم

جسارت تو همه خسارت تو شد . همیشگی خوب من. امروز بقا است و فردا لقا است.

همین پرسش های بی پرده ی تو کافی بود تا شان تو را به ملکوت سفلی ببرند .

همانجا نگه ات میدارم به دور از من به دور از همه ی ما . همانجا . دور .به دور

از زمین و هر چه زمینی است .

منهم مثل مارسل دوشان و جیمز جویس پس از سال ها غربت به وطن امده ام.

انگار چون ( اورفه) به دنبال ( اریدیس) مرده ی خود می گردم .

بعد از م. ابدال من دیگر دوست نگرفتم . نمی گیرم. انها که داشتم  را هم ترک

کرده ام . ترک می کنم . نور شدید همیشه چیزی را می سوزاند . این نور شدید

بدی را  زشتی را ای کاش از خواننده اش بسوزاند .

 (این برنوشت سوز من است با ان ور می روم و سیگاری بر می افروزم!)

  


[ ]
+
نارون بی شراب
 

برادر مغموم

برادرم

تکه ای از جانم که جدا افتاده ای

بی تو چه کنم ای رنگ انوار صریح رنگ در رسم مثلث حیات

چهره در خاک با سلول هایی که ماهیان خورده اند

برادر خاک

پنجره را باز  باز می کنم تا بوی مرده ی تو در هوایم شعله بر افکند

خیالم به خیالات تو وصل است

انجیل تو فرادست من در این برزخ هول

گیج می زنم

تو مانده ای و من

برادر سال های دور که اینک در خانه ام خفته ای

محمدم

پژواک صدای الله در هوش نوش بنده گی ام

فریادم کن بیاویز

به کفر اگر میگویم حلال کن خون تو نصیب خونخواران شد

 


[ ]
+
ابدال
 

 

           باید اموخت که با سینه ی زخمی به زخم تازه نشست


[ ]
+
از اشتیاق در گذر
 

این غذایی که برایم پخت می کنی چه معنایی دارد؟

ایا جز این است که من خورنده ی  دایمی جهان در هنگام تناول غذا شده ام


[ ]
+
تو دیگر مپذیر تو دیگر مبین
 

می دانی شاید وقتش رسیده است که اعتراف کنم:

من به خیلی ها دروغ گفته ام. در مورد خودم و زندگی ام.

نمی دانم این دروغ ها چه مزیتی برایم داشته اند اما با اگاهی و اراده ی

خود ان سخنان را بر زبان اوردم .

اکنون در این گوشه از دنیا فارغ از هر انچه که اندکی میل به زیستن را

در وجودم زنده کند به پیشگاه تو اعتراف می کنم .

شاید درست تر ان است که بگویم من زندگی را به بازی گرفتم و در کمال

وقاحت از درستی و راستی دیگران سوئ استفاده کردم.

به چه فکر میکنی؟

من تعادل خود را از دست داده ام و تو می دانی می توانم هزار توجیه

متکثر برایش بیاورم ! ولی تو دیگر باور نکن. تو دیگر پلشتی وجود مرا

ادراک کن و در جواب نگاه متفکرانه ی من به تمسخر سرت را برگردان!

اینگونه شاید دریابم که کی هستم و چه می کنم .

توانایی وقیح شدن در من به خوبی بالیده است و رشد کرده.

در این واپسین دم وقت خوبی برای اقرار است.

شرمنده ام .

 توانایی سخن گفتن را از کف داده ام  .

سیگاری بر می افروزم و تو در شعله ای هویدا میشوی و من به خودم

برمی گردم به زندگی ام و به فرومایگی انچه هستم.

 

 


[ ]
+
من مغلوب
 

حالم خوب نیست چون موجود خوبی ساخته نشده ام

احساس می کنم شکست خورده ام

از که ؟ صحبت کس نیست فقط احساس می کنم.

کاش میشد فارغ از دندان درد ابتذال ترانه خواند .

دهمین سیگارم را روشن می کنم پس چرا سکته نمی کنم؟


[ ]
+
تو که مرا میخوانی
 

گاه شب هنگام که مینا در خواب است به سرم میزند تا خود را از ساختمان

به پایین پرتاب کنم.

از چه رنج می بری؟  به خدایان سوگند هیچ.

رنج من نه از خود من که از رنجی است که دیگران می برند .

من در برابر هر رنجی جز رنج ان دیگری واکسینه شده ام.

 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!